چه كسي ميداند

كه در اين شهر غريب

من چه احساس عجيبي دارم

ابر تنهايي و غم

در نبودنت به حصارم كردند

كاش ميدانستي اوج احساس مرا

خنده ي لطف تو بود

كاش ميدانستي بي تو بودن پوچ است

بي تو بودن هيچ است

بي تو بودن گوري است

كه درونش من وتنهايي هاست

بي تو اينجا هرجا

گل و گلبرگ و درخت و چمنش

نه طراوت دارد نه صفا ميبخشد

كاش ميدانستي

شهر احساس مرا

بي تو تعطيل ترين تعطيلي ست.