چه شب ها که در کارگاهِ خیال
چه شب ها که در کارگاهِ خیال
ز الماس و مرمر بتی ساختم
به امید وصل فرشته وشی
بسا مَرکب آرزو تاختم
سرانجام صید من آمد به چنگ
ز پیروزمندی سرافراختم
به کام دلم دلبری یافتم
ولیکن به یک لحظه ننواختم
تو بودی دلارام گمگشته ام
که یکدم به مهرت نپرداختم
ز بخت بدم چشم جان کور بود
تو الماس بودی و نشناختم
ز چنگم ربودند دزدان تو را
در آتش چه شب ها که بگداختم
ندامت شرر زد به جانم که من
تو را برده بودم ولی باختم !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱ ساعت 9:34 توسط
|