چه شب ها که در کارگاهِ خیال

 

ز الماس و مرمر بتی ساختم

 

به امید وصل فرشته وشی

 

بسا مَرکب آرزو تاختم

 

سرانجام صید من آمد به چنگ

 

ز پیروزمندی سرافراختم

 

به کام دلم دلبری یافتم

 

ولیکن به یک لحظه ننواختم

 

تو بودی دلارام گمگشته ام

 

که یکدم به مهرت نپرداختم

 

ز بخت بدم چشم جان کور بود

 

تو الماس بودی و نشناختم

 

ز چنگم ربودند دزدان تو را

 

در آتش چه شب ها که بگداختم

 

ندامت شرر زد به جانم که من

 

تو را برده بودم ولی باختم !!!